تبلیغات
terrasse - 22

22

دوشنبه 12 بهمن 1388 01:50 ق.ظ


ارسال شده در: نوشته های هوبورگ ،


بنال ای صبح تب دار غم آلود

بنال از دست آنکه عشق را کشت
به نامردی درختان را تبر زد
بکشت آنکس که بر ظلمش بر آشفت


به پای عاشقان زنجیر می بست
در آزادگی بر خلق می بست
به نام آن خدای پاک سیرت
دهان مردم آزاده می بست


بنال از شب بنال از حیله و مکر
که با آن چیره شد بر صبح روشن
ندانستند خوبان زمانه
که آن شب پژمرد سیمای گلشن


نخواهی خفت گر اینسان بشینی
بسوزند و تماشاشان نشینی
گر اینگونه بخواهی زندگی را
چو فردا گشت در سوگش نشینی


بخوان آن نغمه های روز باران
به یاد آور که ما را رونقی بود
ز طوفان های سخت روزگاران
ز امید بهاران زورقی بود


نخواهند آنکه خواهد زندگی را
گنه دانند اینسان بندگی را
نمی خواهند از غم پاک باشی
ندانی معنی این تیرگی را


اگر آیین مردی آشتی بود
اگر مهر و صفا را رونقی بود
چنان کردند ما را خرد و بی کس
که از دوری ننالد ذره ای کس


خدا را معنی تزویر کردند
وجود نیست را تصویر کردند
به رستنگاه نفرت سجده بردند
دلیران جوان را پیر کردند


دلیری مرد و خاری شد هویدا
خدایی مرد شیطان گشت پیدا
نجنبد از شب تاریک مردی
چو نا مردی شود مرسوم بر ما


سر مردان درفش دیوها شد
دلیری قصه ای در قصه ها شد
زمین شد غرق در اندوه وماتم
عزا و گریه آواز زمان شد


در این سیل مصیبت بار مردیم
هزاران بار هم افسوس خوردیم
ولی بار دگر چون خیل مستان
شویم از قوم این شیطان پرستان


دوباره دل به دریا می سپاریم
عنان را دست آنان می سپاریم
چه ننگین است اینسان عاشقانه
دل خود را به دشمن می سپاریم*






                    
نیک آیین / بهار87



* با تشکر از راهنمایی های دوست عزیز و شاعرم حامد ابراهیم پور






نظرات