تبلیغات
terrasse - .

.

جمعه 7 اسفند 1388 04:31 ب.ظ


ارسال شده در: نوشته های هوبورگ ،


کودکی هایم کجاست؟!
تاب من ، اسباب بازیم کجاست؟!

خاطراتم کو؟! کجا ماندست ... آی
گوییا در خانه جا ماندست ... وای
 
کاشکی آن خانه مان را داشتیم
آن عروسک های بد را داشتیم

کاش کودک بودم و تنها بهانه توپ بود
جایمان روی علف ها و کنار جوی بود

کاش من هرگز قدم اندازه ی مادر نبود
کاش می مردم ولی این بازی آخر نبود

کاش جنگم بر سر تنها درخت کوچه بود
کاشکی تنها بهانه خوردن آلوچه بود

خانه ی همسایه اکنون خانه ی بیگانه هاست
کوچه ی دلدادگی ها کوچه بیگانه هاست

تک درخت کوچه با جوی خیابان صاف شد
جایش آن دیو بزرگ غول پیکر قاب شد

شد جهنم بچگی هامان و مرد و زن شدیم
قلبمان جنسش عوض شد از مس و آهن شدیم

برف آدم برفی از فرط خجالت آب شد
حس زیبای محبت در دل ما خواب شد

گوییا در مستی و خواب و خیال
شد کتاب این آرزوهای محال

زندگی شد جبر مطلق ، حکم زور
یاد آن آزادگی ها مانده دور

یادم آید بچگی لولو و دیو و آل داشت
هر که بهتر بود در نقاشی ما بال داشت

حوض پر ماهی و خانه ، خانه بود
خاطرات ما به دبوار اتاقش مانده بود

بازی زشت فلک ما را به کام خویش برد
ذهن پاک کودکی را سوی آن تشویش برد

این چه بازی بود ما آلوده نامش شدیم؟!
عاشق دیوانه و دل بسته ی خامش شدیم؟!

زندگی شد جوی آب و عمر رفته چون حباب
کاش کودک بودم و این قصه می شد در کتاب



                                                                  نیک آیین/ تابستان 88








نظرات




نمایش نظرات 1 تا 30