تبلیغات
terrasse - 55

55

شنبه 22 اسفند 1388 12:27 ق.ظ


ارسال شده در: نوشته های هوبورگ ،


باز دنیا با تبر بر قلب و جانم می زند
باز این دور فلک در خواب دارم می زند
باز می خواهم که برخیزم صدایی می رسد
می زنم بر خود نهیبی، مرگ بر در می زند


باد می دانست من پوسیده ام
خاک پاک مرگ را بوسیده ام
باد می دانست از ناباوری
میوه ی یاُس و عبث را چیده ام

من ز دنیا خون سراپا داشتم
دل به امیدی دگر می داشتم
روزگاری پاک همچون آفتاب
من خدا را ساده می انگاشتم

داشتم پر می زدم جایی دگر
سوی شهری دیگر و راهی دگر
سنگ آن نامردمان بالم شکست
باز زندان بود و احوالی دگر

می پرستم آن خدایی را که شب
بر سر مرد گرفتاری نشست
سکه ای در مشت تبدارش گذاشت
قفلی از اقفال مردک را شکست

می زند دستی به در مردی درست
کو رفیقانش خیانت کرده اند
جای نان در بقچه ی بی نان او
خنجری آلوده پنهان کرده اند

باز دنیا با تبر بر قلب و جانم می زند
باز کارش آتشی بر استخوام می زند
می زیم در خواب و خوابم را درست
روی فال و بخت و نامم می زند

باز می خواهم که برخیزم صدایی می رسد
ساغی و رقصنده جامی می رسد
مردی از دیروز و دستش سکه ای
در پی اش مستان خدایی می رسد

جرعه جرعه با خدا می میزدیم
با خدا و بندگان عاشقش
چون خدا مست از می و میخانه شد
داغ زد بر دست خود از کرده اش

داد دنیا را خدا بر دست باد
کو غمش از بندگان خود نباد
تکیه زد بر سنگی و در خواب رفت
جملگی جان و جهان بر آب رفت


                                                             نیک آیین   /    بهار 87




نظرات