تبلیغات
terrasse - من و آرش

من و آرش

دوشنبه 12 مهر 1389 02:20 ق.ظ


ارسال شده در: گاه نوشت ،
دلمان که به درد می آید این صاحاب مرده سنگ صبورمان می شود . درد و دل ها را همین دور و بر زیر گل می پوشانیم که اگر چنین نکنیم رگ کوفتی میگیرد و زرتمان قمصور.
می خواهم خودم باشم به دور از آداب و رسوم پرت و پلاهای خودم را بگویم . فحش های خودم را بدهم . حالا که حتی سگ خیابان هم برای افکار و عقایدمان ارزشی قایل نیست . به همین چار دیواری بسنده می کنیم . لااقل آنقدر جا دارد که حرفمان را بزنیم .
بچه که بودم دلم می خواست بزرگ شوم قد چنار شوم درد مردم را درمانی باشم .
بزرگ که شدم تفاله ای شدم بی برکت از موطن خود سر خورده آرزوهایم را پیشاپیش به گور بردم .
بزرگ که شدم کابوس ها بیشتر شد . آن دختره المیرا با لیاس سفید هفت یا هشت ساله که در بغلم گریه می کرد مرده بود . کشته بودندش . می خواست انتقامش را بگیرم .
باری روی شانه هایم سنگینی می کند کاش این آدمیان کمی درد می کشیدند.
بارها گفته ام که اگر صد ها بار هم این ورق برگردد این ذهن و فکر مردم است که باید وارون شود .
برای که می نویسم نمیدانم . دیگر شعر جواب نمی دهد . جدیدا؛ گریه شان می کنم .
می نویسمشان .
امان از روزی که هیچ کدام کارگر نیافتد.
پیر شدیم هفتاد سال هشتاد سال .
جایی برای داد زدن می خواهم .
من شخصیت دارم و این مردم پا روی شخصیت من می گذارند . نابودم می کنند و لگد مالم میکنند. شب قلب آرش میگیرد . سر من گیج میرود . ضربانش قطع می شود. هوا سرد و سرد تر می شود .
آرش قرص لاغری نمیخورد . رنجش رنج است . دردش درد است .
بوی نکبت که بیاید اول در خانه ما می پیچد . قربانیش لخته های خون است.
کشته المیراست.
هورمون گوریل است و جناب آقای دکتر.
من درد دارم . من مریضم . و به این سادگی ها خوب نمی شوم .
شاید عذاب خودکشی کمتر از عذاب جاودانه این زندگی باشد .
زندگی که هر چقدر هم که برایم بر فرض محال بی درد باشد ... درد دیگران را بر دوش دارم .
زخم دیگران را باید مرهم باشم .
حالا هر مزاری که می خواهم باشم .
دل این لعنتی بدجوری هوس آرامش ابدی کرده .
جایی که دیگر تبعیضی نباشد .
مالکیتی نباشد . من مرده باشم . زندگی آرام باشد . فنا شده باشم . سگ استخوانم را گاز زده باشد .
جویده باشد. خرد کرده باشد .
شب ها که می نویسم آرامتر می شوم . جنازه المیرا به خوابم نمی آید کمتر اشک می ریزم . کمتر از خواب می پرم .
کمتر اسم مادر را در رادیو می شنوم  .
به قول حامد ابراهیم پور من ترسیده بودم . من از خون من از موتور من از چشم های ورم کرده من از جنازه ساتور خورده من از پوتین من از گاز اشک آور من از عدد ۱۱ من از آن خانه با آن دیوار های بلند من از پریدن آن دختر کف حیاط من از استخوان شکسته آن پسر من از کابلی که بر فرق آن پسرک فرود آمده بود ترسیده بودم .
من درد دارم . درد دارم . خواهش می کنم مرا درک کنید . من کسی هستم که نیستم !
سگ حادثه و من و آرش در آن سر بالایی ها . در آن همهمه در آن خون ...
من و آرش.
و آن ۱۰ دقیقه حکم تیر .
من و آرش و جوی های پهن ارم .



نظرات